نویسنده: معصومه - پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391
این روزها نوشتنم نمیاد. دلیل هم نداره ، گاهی وقت ها انگار ته می کشم. انگار زندگی برام غلظتش بیشتر می شه و نوشتنم نمیاد ، یعنی هر بار نگاه می کنم به این صفحه ی سفید و فک می کنم هرچی بنویسم تکراری می شه. خیلی فک می کنم به اون مخاطب خیالی. کلا تو زندگیم ها . زیاد فک می کنم ، زیاد اهمیت می دم به اون مخاطب همیشه در صحنه ، حالا هرچقد رهم به خودم بگم که مهم نیست ، باز می بینم که دارم اهمیت می دم. بعضی چیزا راحت دست از سر آدم بر نمیداره. هی می بینی داری اهمیت می دی.
باید اینجا رو بکنم دفتر خاطرات ، باید هی بنویسم الکی و چرت و پرت تا باز نوشتنم بیاد. باید بنویسم از دوستای جدید ، از چادر و اس ام اس لیلا ، از این تفاوتی که می کنیم با قبلمون ما آدما ، از نترسیدنم ، از دلهره شیرین و گاهی پر اضطاراب این یک هفته که مونده به اعلام رتبه ها ، از هی ریفرش کردن سایت سنجش به امید یه خبر تازه ای که نیست ، از خونه ی کرمانشاه حسین اینا که نمی دونم بالاخره فروخته می شه یا نه ، از دعا هام برای رفتن به تهران و تموم شدن این راه دور.
و اینا یعنی معصومه ی واقعی این روزها ،یکی یکی این بالایی ها را یکی یکی می آیم و می نویسم که مجبور شم به نوشتن ، که یکهو پیر نشوم و ببینم از یک روزی دیگر ننوشتم و شد پایان دنیای ویلاگ. پایان ها رو دوست ندارم ، مثل پایان میوه های نوبر ،انار ، گوجه سبز ، آلو ، تمام که می شود یعنی از دست دادیم یک فصل رو ، تموم شد ، ناراحت می شم از بزرگ شدن گوجه سبزهای توی مغازه ها ، وقتی رو به زردی می رن و آبدار می شن غصه ام می گیره : کم کم دارن می رن ، کم کم دیگه گوجه سبزی نیست ، تا سال بعد. مثل تموم شدن نارنگی های نارنجی و اومدن اون نارنگی پفکی ها ، دل آدم تنگ می شه براشون، هی به روی آدم می اوردند که داریم می گذریم و می ریم.
می نویسم همین جوری ، بی فکر ، بی ادیت...زیبا اگر شد ، مفهوم اگر داشت کپی پیستش می کنم برای وبلاگ قدیم ، اگر نشد ، اگر در حد همین خاطره هایم ماند ، اگر فقط شد چند خط خط خطی این روزهام ، می گذارم همین جا بموند ، برای خودم.
باید اینجا رو بکنم دفتر خاطرات ، باید هی بنویسم الکی و چرت و پرت تا باز نوشتنم بیاد. باید بنویسم از دوستای جدید ، از چادر و اس ام اس لیلا ، از این تفاوتی که می کنیم با قبلمون ما آدما ، از نترسیدنم ، از دلهره شیرین و گاهی پر اضطاراب این یک هفته که مونده به اعلام رتبه ها ، از هی ریفرش کردن سایت سنجش به امید یه خبر تازه ای که نیست ، از خونه ی کرمانشاه حسین اینا که نمی دونم بالاخره فروخته می شه یا نه ، از دعا هام برای رفتن به تهران و تموم شدن این راه دور.
و اینا یعنی معصومه ی واقعی این روزها ،یکی یکی این بالایی ها را یکی یکی می آیم و می نویسم که مجبور شم به نوشتن ، که یکهو پیر نشوم و ببینم از یک روزی دیگر ننوشتم و شد پایان دنیای ویلاگ. پایان ها رو دوست ندارم ، مثل پایان میوه های نوبر ،انار ، گوجه سبز ، آلو ، تمام که می شود یعنی از دست دادیم یک فصل رو ، تموم شد ، ناراحت می شم از بزرگ شدن گوجه سبزهای توی مغازه ها ، وقتی رو به زردی می رن و آبدار می شن غصه ام می گیره : کم کم دارن می رن ، کم کم دیگه گوجه سبزی نیست ، تا سال بعد. مثل تموم شدن نارنگی های نارنجی و اومدن اون نارنگی پفکی ها ، دل آدم تنگ می شه براشون، هی به روی آدم می اوردند که داریم می گذریم و می ریم.
می نویسم همین جوری ، بی فکر ، بی ادیت...زیبا اگر شد ، مفهوم اگر داشت کپی پیستش می کنم برای وبلاگ قدیم ، اگر نشد ، اگر در حد همین خاطره هایم ماند ، اگر فقط شد چند خط خط خطی این روزهام ، می گذارم همین جا بموند ، برای خودم.
