|
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ؛ چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
|
جوی آبی می گذشت از رو به رویش.خواستم از جوی آب آن سو پرم٬
پیر غرید و گفت:حالا نه جوان آن سو بمان زود است زود.
گفتمش آخر سوالی داشتم گفتا بپرس.گفتمش دنیا چه کار آید مرا؟
گفتا ز دنیا دار پرس.
گفتمش از عمر گو تا کی بماند با منش؟گفت هر کس عمر داده خود به هنگامش بگیرد.
گفتمش پس زندگانی چیست؟اینرا توانی گفت؟گفت:آری
کودکی با پادشاهی همره است٬هرچه گویی هرچه خواهی می شود.
نوجوانی را چه گویم در دل گردونه ای.یکسره در چرخشی یا گیج و منگی٬پر سوال و خواهشی لیک اما در جوانی تو سواری گرده ی اسب چموشی.هیچ چیزی را نمی فهمد به غیر سرکشی.
این همان نفس است و شهوت.گر توانستی به قدرت رام بنمایی تو او را تا تمام عمر خواهی تاخت با او٬سرفراز و سربلند.
گر بکوبد او تو را بر خاک٬زیر سمش خرد خواهی شد.زیر دست و خوار خواهی شد.
پس بکوبش این فرصت پایانی است.عمر را بیهوده مصروفش نکن.اسب را با نام حق آرام ساز.پیش رو تا قله ها را کوهها را تا افق ها را ببینی.:یا حق:.
به قلم پلاک صفر