|
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ؛ چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
|
در خواب بودم که آرام کنارم خزید و با قلقلک سر انگشتانش چشمانم باز شد.
نگاهی به او کردم و نگاهی به اطراف،پرسیدم:
از کجا وارد شدی؟
خندید و گفت،مهم نیست حالا که کنارت هستم مهم است.
گفتم:حال برای چه آمده ای؟
و گفت: باید می آمدم در نوبت آمدن بودم.
گفتم:حالا باید با تو چه کنم؟
چشم در چشمم شد و گفت:با من هیچ چشمانت را باز کن.
به سویش نیم خیز شدم و با اعتراض گفتم،چشمانم باز است و هزار رنگی تو را نیز میبینم.
چشمان زیبایش بارید و صدایش غرید که:
من رنگها را میبرم و به سپیدی می رسانم هزار رنگی ها از اثر هزار نوعی شماست.
خیس شدم خواستم او را در آغوش بگیرم و عذر گناه بخواهم که دیگر رفته بود و من در بام خانه همچنان زیر نم نم اشکهای او مانده بودم.
دستانم به آسمان بلند شد و حنجره ام فریاد کرد
آه ای پائیز مرا نیز به سپیدی برسان...
به قلم حمید رضا