از سقوط و لحظه برخورد به زمين حرف ميزنيم. دقيقا 435 متر بالاتر از سطح زندگي؛ سقوط از برج ميلاد.
كاملا محرمانه. خيليها حتي خبر ندارند تاكنون چند نفر از بالاي برج ميلاد به سمت مرگ شيرجه رفتهاند. پس نام راويان قصه و پريدهها را بايد لاك سفيد گرفت. فارغ از نام آنها كه چشمانشان سقوط را به خاطر سپرده، متن ماجرا را پيگير باشيد؛ خودكشي در برج ميلاد.
نماد تازه تهران به شهر، حقيرانه نگاه ميكند. بايد آن بالا باشي تا جايگاه خودت در دنيا را خوب درك كني؛ جايي كه سرفرازترين ساختمانها مكعبي كوچك بيش نيستند و خودروها قوطي كبريت. آدم تنها ميتواند خود را در محدوده حشرات فرض كند. بعد آن بالا ريهها اكسيژن باكره را با اشتياق به كام ميكشند. وقتي كه مغز فعال شود، حقارت را ببيني و خاطرات تلخ مرور شوند، هر اتفاقي ممكن است؛ حتي سقوط!
اولين سقوط
از نوستالژي «برج آزادي» كه بگذريم، جايي در تهران نيست كه «برج ميلاد» خود را به چشمها تحميل نكند. غول بتوني شهر، گرچه ظاهري ساده دارد، اما ارتفاع منحصر به فردش خيليها را به سوي آسمان ميخواند.
سالهاي ابتدايي اوج گرفتن برج ميلاد بود كه عدهاي هوس پرسه در ارتفاع كردند. خبر ساخت يكي از مرتفعترين برجهاي جهان در تهران، خيليها را شگفتزده كرده بود. آن روزها مسوولان برج هنوز تجربه رويارويي با حواشي يك بازديد را نداشتند. غافل از اينكه حضور بر فراز يكي از بلندترين برجهاي جهان، براي بعضيها وسوسهانگيز است؛ فرصتي براي مرگي خاص!
«آنها يك گروه دانشجو بودند. خبر آغاز به كار پروژه برج ميلاد، هياهوي فراواني در جامعه ايجاد كرده بود. وقتي كه اوجگيري برج آغاز شد، خيليها تقاضاي بازديد از برج و مراحل ساخت را كردند. تا پيش از آن فاجعه، مسوولان برج سختگيري چنداني براي بازديد از برج انجام نميدادند. روزي يك گروه دانشجوي معماري براي بازديد از برج ميلاد به آنجا آمدند. آن روزها هنوز كلاهك بالاي برج نصب نشده بود. من به همراه چند كارگر ديگر مشغول كار در بالاترين ارتفاع آن موقع بوديم كه گروه دانشجو با استاد و همراهانشان به آنجا رسيدند. تمام توجه گروه به فضاي برج بود كه ناگهان صداي جيغ و فرياد بلند شد.»
دختري خود را از بلندترين ارتفاع ممكن در تهران به پايين پرت كرده بود. اين آغاز پروژه خودكشي در برج ميلاد بود. كارگر شاهد ماجرا، خودكشي را توصيف ميكند: «ناگهان از گروه جدا شد. آن موقع هنوز ميانطبقهها، ساخته نشده بود و با چند قدم ميشد خود را به لبه ساختمان رساند. دختر دانشجو از گروه فاصله گرفت و با سرعت به سمت لبه دويد. همه شوكه شده بودند، كسي باورش نميشد او قصد خودكشي دارد. او به نردهها رسيد، پاهايش را از روي نردهها عبور داد و پريد...»
دختر دانشجو سقوط كرد. او ارتفاع بيش از 250 متر را در آسمان طي كرد و به زمين رسيد. برخورد به زمين مثل بمب تركيد خبرش در گوش شهر.
«اين اتفاق تا مدتي كار را تحت تاثير قرار داد. همه جا صحبت از خودكشي دختر دانشجو در برج ميلاد بود. آنهايي كه شاهد صحنه سقوط بودند و بعد هم جسد را ديدند، تا چند وقت توان كار نداشتند.»
خودكشي از بالاي برج منحصر به فرد تهران، خبري نبود كه روزنامهها به سادگي از كنارش بگذرند. آن روزها هنوز حساسيت خبري درباره اتفاقات برج ميلاد به رسانهها تفهيم نشده بود. گرچه اين برج نمايي تازه به شهر داده بود اما هنوز كسي چندان اين موضوع را جدي نميگرفت كه قرار است برج ميلاد نماد تهران باشد. پس بيتوجه به خدشهاي كه خودكشي به ماهيت برج وارد ميكرد، چند روزنامه خبر را انعكاس دادند. آنچه آن روزها علت خودكشي دختر دانشجو عنوان شد، افسردگي شديد و رگههاي بهجامانده از شكستي عاطفي بود. حداقل همكلاسيهايش شكست اورا به خاطر داشتند.
ورود ممنوع
مامور چشم از تو بر نميدارد. سايه به سايهات حركت ميكند تا مبادا فاجعه. حالا همه ميدانند در ارتفاع 435 متري، بايد آدمها را جدي گرفت. كافيست اندكي از گروه بازديدكننده فاصله بگيريد، آن وقت مامور با لحني جدي به حرف ميآيد: «لطفا از گروه فاصله نگيريد. ما خاطره خوشي از اين كار نداريم.»
روزشمار برج ميلاد بايد روز دوم مهرماه سال 86 به صفر برسد. حتي وقفهاي كوتاه در اتمام پروژه، باعث دردسر است. آنجا همه خوب ميدانند كه هر خودكشي، سكتهايست در قلب پروژه. اين است كه ديگر بازديد از بلندترين برج خاورميانه ممكن نيست. در واقع غير از خبرنگاران، آن هم با پشت سر گذاشتن مراحل مختلف، فرصت بازديد گروهي براي علاقهمندان ايجاد نميشود. كسي چه ميداند، شايد ميان علاقهمندان، كسي هم علاقه به مرگ داشته باشد!
«هر ماه بيش از هزار نفر به شكل فردي و گروهي تقاضاي بازديد از برج ميلاد را دارند. به دلايل مختلف فعلاً امكان اين كار فراهم نيست. گرچه از شركتهاي مرتبط با كار ساخت و ساز، دانشگاهها و... هر روز تماس داريم اما قرار است اجازه بازديد تنها پس از اتمام پروژه صادر شود.»
اين حرفهاي مدير روابط عمومي برج است كه يكي از كارهاي روزمرهاش پاسخ رد دادن به تماسهاي پي در پي بابت بازديد از برج ميلاد است. لحظهاي نيست كه صداي تلفن بلند نشود و آن طرف كسي در جستوجوي يافتن راهي براي رساندن يك گروه به نقطه اوج برج نباشد. پاسخ اما تنها اين است: «ما اجازه اين كار را نداريم. اگر خيلي اصرار داريد، از آقاي قاليباف نامه بگيريد تا در خدمتتان باشيم.»
به اين ترتيب مسوولان برج ميلاد هر مسووليتي را به شهردار تهران ميسپارند. شهردار هم خوب ميداند پذيرفتن مسووليت چه عواقبي دارد. پس در آرزوي تماشاي حقارت تهران بر فراز برج ميلاد، بمانيد تا صفر روزشمار.
«حالا ديگر ميدانيم حضور هر گروه يا شخصي در برج ميلاد، ميتواند مسالهساز باشد. ما فكر همه جا را كردهايم. با ساخت ميانطبقهها، ديگر كسي نميتواند به سادگي خود را به لبه ساختمان برساند. ما تمام درهاي ورودي به محوطه برج در راهپلهها را هم قفل كردهايم. علاوه بر اين، درها مامور هم دارند. با اين وجود باز هم در صدور مجوز بازديد سختگيري ميكنيم تا خدايي نكرده فاجعه تازهاي اتفاق نيفتد. شايد خيليها در اين ارتفاع به خودكشي فكر كنند.»
اين حرفهاي يكي از كاركنان برج ميلاد است. آنجا هر بازديدكنندهاي مشكوك به خودكشي است، حتي اگر همواره لبخند بر لب داشته باشد!
خودكشي استاد
غروب يكي از روزهاي سال 83، مردي متشخص وارد محوطه برج ميلاد شد. چهره او براي خيليها آشنا بود. بازنشسته نيروي انتظامي و استاد زبان دانشگاه، احترام شاگردان سابق را برانگيخت. بازديد از برج ميلاد ممكن نبود اما نه براي استاد، بي مجوز.
«بچههاي پايين برج او را معرفي كردند و مجوز صادر شد. او خيلي دوست داشت سري به برج ميلاد بزند و علاوه بر مراحل ساخت، تهران را از ارتفاعي بينظير ببيند. امكان نداشت سختگيريهاي رايج، درباره او هم اعمال شود. استاد دانشگاه به همراه من راه افتاد تا از برج بازديد كند. همه چيز عادي بود. او جلو راه ميرفت و من پشت سرش بودم. وقتي به طبقههاي بالا رسيديم او ناگهان شروع كرد به دويدن. فهميدم چه قصدي دارد و به سرعت دويدم تا به او برسم. آن وقتها هنوز، در محل ورود به محوطه برج نصب نشده بود. در واقع تنها استوانه عظيم بتوني را ساخته بودند و حتي محوطه هم درست نشده بود. يعني اگر به محل نصب در ميرسيدي، ميتوانستي خود را به پايين پرت كني. درست پشت سر استاد بودم كه او به محل سقوط رسيد. وقتي پريد من كتش را گرفتم اما او دستهايش را از كت آزاد كرد و رفت.»
...و استاد رفت به سوي مرگ. اين دومين خودكشي ثبت شده در پروژه برج ميلاد بود. اگر شاهدان ماجرا از خودكشي اولي - سقوط دختر دانشجو - با اكراه حرف ميزنند، لحظه برخورد به زمين استاد اتفاقي است كه توصيفش شايد خيليها را حتي از سقوط هم منصرف كند.
«بدنش كاملاً متلاشي شد. خون و تكههاي بدن به ديوار پايين برج چسبيده بود. براي تميز كردن محل از آب فشار قوي استفاده كردند. بدتر از همه وضعيت كارگري بود كه ناچار شد با دست آثار بهجامانده روي ديوار را پاك كند.»
دومين خودكشي در برج ميلاد بازتاب گستردهاي نداشت. تجربه مسوولان برج بيشتر شده بود و البته رسانهها هم ميدانستند اين خبر را نبايد انعكاس بدهند. با اين حال برج ميلاد در شهر انگشتنماست. پس بيهوده است اميدواري به بسته ماندن دهانها و گوشها. مرگ استاد در همين مسير تا آستانه اكران هم پيش رفت: «يك كارگردان ميخواست از جريان خودكشي استاد دانشگاه در برج ميلاد فيلم بسازد. او دنبال دستخط استاد ميگشت. آخر او پيش از بالا رفتن از برج، دفترچهاي كه در آن چيزهايي نوشته بود را به يكي از شاگردان قديمش داد. شاگرد سابق او هم در برج ميلاد كار ميكرد.»
آن كارگردان هنوز هم پيگير ماجراي خودكشي استاد است و البته آن نوشتهها كه ميتوانند در حكم فيلمنامه باشند. شاگردها خوب ميدانند كه استاد ميخواست نوشتههايش خوانده شود. اما نهايت آن سقوط به خبري كوتاه ختم شد.آخر او از برج ميلاد پايين پريد، جايي كه قرار است نماد تهران باشد.
آنها كه به ميلاد فكر مي كنند
«ظاهر غيرقابل تحمل جسد پس از سقوط از برج ميلاد اصلا معصومانه نيست، قبول. اما اين تنها ظاهر قضيه است. خوب كه فكر كني، ميبيني سقوط ازچهارمين برج بلند دنيا خيلي كلاس دارد.»
اين حرفهاي پسري 24 ساله است؛ يكي از ساكنان اغلب افسرده تهران كه گاهي به خودكشي فكر ميكند. بيهوده نيست كه مسوولان برج ميلاد به همه شك دارند. يك لحظه براي اجراي پروژه سقوط كافيست. برج ميلاد به عنوان نمادي از شهر كه از هر نقطهاي به چشم ميآيد، شايد خيليها را وسوسه كند. خدا را شكر كه راهيابي به ارتفاع 435 متري براي همه ممكن نيست وگرنه خيليها در اين شهر دنبال شهرت ميگردند، حتي به لطف مرگ!
برج، جايي براي پرش
تمايل به سقوط از برج، تنها مختص برج ميلاد نيست. سال گذشته بود كه يك روز ساعت 9 صبح، خيابان عباسآباد شلوغ شد. پسري بالاي برج دوگل رفته بود و قصدخودكشي داشت. فريادهاي او باعث ازدحام جمعيت شد. تلاش ماموران كلانتري عباسآباد براي منصرف كردن او از خودكشي، بيحاصل بود. پسر 20 ساله حتي با كارد به يكي از ماموران حمله كرد. عاقبت، صحبتهاي سرهنگ عبدي و برادر پسر بود كه پس از 210 دقيقه در ذهن او تاثير گذاشت. او بعدها در كلانتري انگيزه اقدام به خودكشي را مشكل مالي عنوان كرد.
پيش از آن، در تهران خبرهايي ديگر از سقوط به گوش ميرسيد. گذشته از سقوطهاي جسته و گريخته از ساختمانهاي بلند مسكوني و تجاري، برج فلكه صادقيه، تبديل به ميعادگاه جماعت افسرده شده بود. خيليها خود را از بالاي اين برج به پايين پرت كردند.
دنبال نمونههاي قديمي و معادل برج ميلاد امروز اگر ميگرديد بايد به ساختمانهاي آلومينيوم و پلاسكو برويد. پيش از انقلاب اين ساختمانها كه بلندترين در شهر به شمار ميرفتند، نماد خودكشي بودند؛ تا جايي كه حتي چهرههاي سرشناس سياسي، تجاري و هنري هم آن ساختمانها را براي نقطه پايان در نظر ميگرفتند؛ نشان به آن نشان كه «نصرت رحماني» يكي از بهترين خاطراتش را اقدام به خودكشي همراه با «صادق هدايت» از بالاي برج پلاسكو ميدانست. اين خودكشي البته نافرجام ماند تا بعدها به قلم نصرت رحماني شعر شود: «تصميم...، ها... آها.../ آب دهان بيمزه را جمع ميكنم/ اخ... تف!/ تف در فضاي تيره كمي چرخ ميخورد/ روي پيادهروي سمتي شلاپ.../ از كوچه عابري كه ميگذرد نعره ميكشد: / اي... مواظب باش/ سيگار ميكشم/ و فكر ميكنم لاشه پاشيده و كثيف/ در پيش پاي رهگذران، نيست/ چيزي جز اختلال/ در نظم، در امور!/ از اين گذشته دور از نزاكت است/ قانون در اين ميان/ تكليف خويش را به صراحت ابراز كرده است/ هم شهر زشت ميشود/ هم سد معبر است!»
بگذريم؛ مثل صادق هدايت و نصرت رحماني كه گذشتند. اما به هرحال نماي برجسته شهري انگيزهاي براي خودكشي است. اين را يك روانشناس ميگويد: «اثبات شده كه غير همخواني فضاي شهري در بعضي افراد تمايل به خودكشي ايجاد ميكند. در قسمتهايي از شهر، جايي كه برجي با معماري ويژه كنار ساختمانهاي كاملاً معمولي قد علم ميكند، اين امكان به وجود ميآيد كه بعضيها تمايل به خودكشي از آن مكان ويژه داشته باشند. تضاد وحشتناك ظاهري بين برجهاي ويژه و ساختمانهاي اطراف، در كنار تضاد ذهني عجيب برخي افراد، تمايل به سقوط را ايجاد ميكند. اين است كه بايد همواره مراقب اقدام به خودكشي افراد در چنين مكانهايي بود.»
مراقب باشيد، برج ميلاد با تمام شهر در تضاد است!
آخرين خودكشي
سقوطي ديگر، آخرين خودكشي تا امروز. وارد جزئيات نشويد، اين خبر را هيچكس نميداند. هرچه هست در حد حرفهاي كلي خلاصه ميشود؛ اينكه چند ماه پيش، مردي از برج ميلاد پايين پريد.
حالا كمتر از يك سال به پايان پروژه برج ميلاد باقي مانده. اولين سقوط هياهويي در شهر به پا كرد. دومين سقوط تنها بين عدهاي دهان به دهان پيچيد. سومين خودكشي اما در حكم هيچ بود. هيچ نشاني از آخرين نفر نيست. تنها يك عدد براي ثبت در تاريخ؛ سومين خودكشي از بالاي برج ميلاد.
وزارت اطــــــــلـاعــــــات جــــــمــــهــــوري اســـــــلـــــــامـــــــي ايـــــــــــــــــــــران
به قول سهراب سپهري «بزرگ بود و از اهالي امروز» آري او بزرگ بود و گويا با تمام افقهاي باز نسبت داشت، صدايش ماندگار ميماند در گوش ما كه روزي و روزگاري ياد گرفتيم كه بخنديم. او خنده را برايمان به ارمغان ميآورد. براي ملتي كه سالهاي غبارآلود تلاش براي تغيير رژيم از طاغوت به انقلاب اسلامي و ساليان جنگ تحميلي رمقي برايش نگذاشته بود كه بر لبانش خنده برويد. او ملتي را دوست داشت، كه دوست داشتن برتر از عشق است. در سالهايي كه غم و درد، قلب مردمان ايران را تنگ در آغوش گرفته بود، مردي يك تنه، شادي و لبخند را ميهمان آنان ميكرد و ما اينك در دومين سالگرد او يادش را گرامي ميداريم. صحبت از «منوچهر نوذري» است، مردي كه چهرهاش و صدايش در يادها به يادگار مانده و خواهد ماند. روزهاي بياو بودن به گواهي تاريخ و زمان دو ساله شد، دومين سالگرد منوچهر نوذري و نيز فرا رسيدن شب يلدا، بهانهاي بود تا يلداي امسال را در كنار خانواده ايرج نوذري باشيم تا با صداي پسر و ذكر خاطرات از زبان او خاطرات منوچهر خان نوذري را زنده كنيم. پسري كه از پدر آموخت عشق را، وفاداري و مردمداري را. در اين شبنشيني، خاطرات نوذري پدر را مرور كرديم در مراسم شب يلدا. از تفال زدنها به لسانالغيب حافظ شيرازي و تلاش براي انجام اين مراسم سنتي. به واقع كه يلداي خانواده نوذري بوي پدر ميدهد. يادش را گرامي ميداريم نه با چشمي به اشك نشسته، بل با لبي خندان كه او چنين ميخواست و بيش از نيم قرن براي باز كردن لبها به خنده تلاش كرد. يادش را گرامي ميداريم با به ياد آوردن هنرش كه مسئولانه بود و صادقانه و اميد آنكه روحش در الطاف و رحمات خداوندي آرام باشد و آسوده، چنان كه آرامش و آسايش را براي ملتش آرزو داشت. آنچه پيش روي شما قرار دارد، گپ و گفتي است با ايرج نوذري كه در مكتب پدرش آنچه را كه بايد ميآموخت، آموخت و حقا كه پسر خلف اوست، او آموخته، هنرش را تقديم به مردم كشورش نمايد و همواره در پيشگاه آنان با ادبي در خور خاندان نوذري ظاهر ميشود، او آموخته كه پر تلاش باشد و فعال و در خدمت به مردمان اين ديار از هيچ كوششي فروگذار نكند، او نيز هنرمند است مثل پدر، اگر چه كه رسيدن به جايگاه پدر دست نيافتني است و هرچند خط و سبكي جدا دارد، ولي آموخته كه:
گرچه وصالش نه به كوشش دهند
هر قدر اي دل كه تواني بكوش
پيش از اينكه پرسشهايمان را از او آغاز كنيم ميگويد:
«گذشته برايم خيلي پررنگ است، با خاطرات گذشته زندگي ميكنم هر چند بشر با خاطرات، زنده است اما اين امر براي من از شدت بيشتري برخوردار بوده تا حدي كه زمان حال را برايم كمرنگ ميكند و اين تا حدي خطرناك است… شايد اگر در زمان حال خانوادهاي نداشتم دو سال پيش با بابا رفته بودم»
 |
با اين حساب در گذشته خيلي بايد به شما خوش گذشته باشد... نوذري: البته گذشته سختي هم داشتيم، تا اين حد كه دوبار زندگيمان را جمع كرده و به خارج از كشور رفتيم، اما همان لحظات شيرين چه كم، چه زياد برايم بسيار ارزشمند است. از اينرو تنها و تنها چيزي كه مرا ميترساند آلزايمر است يعني قشنگترين بخش زندگي را كه خاطره است از دست خواهي داد. من با آن خاطرات زيبا زندگي ميكنم.
پس به همين دليل است كه به آدمهاي گذشته تا اين حد احترام ميگذاريد؟ نوذري: احترام تنها كاري است كه ما ميتوانيم براي آدمهاي قديمي قائل باشيم، مگر ميشود حسين كلاني و حسن روشن را فراموش كرد؟!
فكر نميكنيد اين ارتباط قوي كه ميان ايرج نوذري و گذشته برقرار است و با گذشته زندگي ميكند، به اين دليل باشد كه در دوران كودكي كمتر مشكلات و سختيها را احساس ميكرديد؟
نوذري: اتفاقا يكي از مشكلات و شايد معضلات من اين است كه هميشه چندين سال جلوتر از سنم حركت كردم و فهميدم، براي همين مشكلات را كاملا حس ميكردم. اين ويژگي در كنار چند نكته مثبت، نكات منفي هم بسيار دارد، از جمله اينكه به دليل درك مشكلات، زودتر ميسوزي.
پدرتان چقدر در تشكيل خاطرات گذشته و زندگي امروز شما نقش داشته؟
نوذري: بخش اعظم و شايد تمام زندگيم نقش اوست. در وهله اول تصميم اساسي زندگي علمي ما چهار نوه فاميل (كه من بودم و خواهرم، نازنين كه سه سال از من كوچكتر است و دو فرزند عمه مهري يعني مادلي و بيبي) را پدر به همراه خواهرش مهرانگيزگرفتند، تا جايي كه ما را به مدرسه رازي كه گرانقيمتترين مدرسه آن زمان شايد حتي در دنيا به حساب ميآمد فرستادند، مدرسهاي كه «ژنرال دوگل» افتتاحش كرد. در آنجا به ما زبان فرانسه ميآموختند، در آن دوره كمتر كسي حتي زبان انگليسي فرا ميگرفت و اينگونه بود كه تنها چهار نوه فاميل، زبان فرانسوي را كامل آموختيم. هرچند به همت پدرم من از سه سالگي با اين زبان آشنا شده بودم.
اين زحمات در شما كه به ثمر نشت در دختر و پسر عمه و خواهرتان چطور؟
نوذري: خواهرم دكتري زبان اسپانيايي دارد و تاكنون 9 كتاب ترجمه كرده كه اكثر اين كتب مستقيما از زبان اسپانيايي ترجمه شده كه بسيار هم سروصدا به راه انداخت، حتما ميدانيد اكثر كارهاي ماركز و ديگر آثار اسپانيايي پيش از اين به زبان انگليسي ترجمه ميشد. دخترعمهام در خارج ژورناليسم بينالملل خواند و پسرعمهام هم در شوروي دكتري نفت گرفت، ضمن اينكه قهرمان تكواندو هم هست. به هر حال در مقابل زحمات زيادي كه براي اين چهارنوه فاميل كشيده شد، قدرشناسي هم صورت گرفت كه در اين ميان بيسوادشان منم!
از نظر خودتان چه خصلتي از پدر به شما منتقل شده است؟
نوذري: پدرم يا بهتر است بگويم منوچهر نوذري (كه بيغرضتر باشد چون پدر، پدر است و احترامش واجب)، ميگويم نوذري تا به عنوان يك غريبه از او صحبت كنم، نه پسرش. منوچهر نوذري يك خيرخواه به تمام معنا بود. ويژگيهاي خوب او به قدري زياد است كه فكر نميكنم تمام آنها را بتوانم به زبان بياورم، اما به هر حال سعي خود را ميكنم، پدر براي چندين جوان محتاج، عروسي گرفت، چند عروسي تمام و كمال بدون اينكه كسي بداند. شايد گفتن اين واقعيت روي قشنگي نداشته باشد اما حالا كه او نيست ميگويم تا همه بدانيم دليل ماندگاري منوچهر نوذري، هنر يكتا و يگانهاش از يكسو و از طرف ديگر انسانيت و مردمي بودنش بود، او اين ويژگي را از مادرش به ارث برده بود، به ياد دارم مادربزرگم هميشه با آن دستپخت عالي و بيمثالش ديگ بزرگي غذا ميپخت و بين فقرا و نيازمندان تقسيم ميكرد. امروز من احساس ميكنم اين وظيفه به عهده من است، اگر ميخواهم او و پدر از من راضي باشند بايد راهشان را ادامه دهم، حال چه اندازه در اداي وظيفه موفق بودم چيزي است كه خودم نميتوانم و نبايد نظر بدهم. اما شايد بارزترين خصلتي كه از پدر به من رسيده، بيخوابي اوست، شايد در شبانهروز، دو تا سه ساعت ميخوابيد و امروز من نيز هم...
پسر كو ندارد نشان از پدر، در خصوص شما صادق است، اما چرا هيچوقت در وادي هنر پدر گام برنداشتيد؟
نوذري: من دوست نداشتم اتفاقي كه براي پسر آميتا باچان افتاد، براي من هم بيفتد، براي همين از همان روز اول شاخه هنريام را از پدرم جدا كردم تا هيچگاه با او مقايسه نشوم، آبيشكباچان از همان ابتدا مدام با پدرش قياس ميشد؛ هرچند براي من و مطمئنا براي آبيشك افتخار است كه با پدرمان مقايسه شويم، ولي معتقدم اگر من با منوچهر نوذري مقايسه شوم بياحترامي ميشود به او، از اينرو در عين حال كه همه چيزم را از او دارم و پند گرفتم از هنرش، اما خط و سبكم را از او جدا كردم، به قول معروف خرجمان را سوا كرديم، تا هيچوقت جسارت نكرده باشم . خيليها از من سوال ميكنند چرا كار طنز را ادامه ندادم كه در پاسخ ميگويم؛ «وقتي استاد مطلقش بود، ديگر لوث ميشد اگر من هم وارد ميشدم، هر چند اگر الان يك كار خوب طنز پيشنهاد شود به ياد پدر كار ميكنم ولي خيلي بايد دقيق و درست انجام شود.»
استاد نوذري در منزل و در كنار خانواده هم طناز بود؟
نوذري: طنازي در ذات پدر وجود داشت به طوري كه حاضرجوابي و بداههگوييهايش شهره فاميل بود. اين اواخر عدهاي فكر ميكردند كمي حالات عصبي دارد كه به دليل بيماري اش بود، اما حتي در روزهاي آخر بستري شدنش در بيمارستان هم همواره طنازي ميكرد، يادم ميآيد يك روز كه دكتر اتابك (دكتر پدر) ميخواست به دليل جلوگيري از زخم بستر، پشت پدر را با دستگاه ماساژ بدهد، پدر كه خيلي ضعيف شده بود فرياد ضعيفي زد و به دكتر گفت: «آره، آره پيست موتورسواريه، گاز بده، موتورسواري كن…» دكتر اتابك تا دقايقي دستگاه را رها كرد، دلش را گرفته بود و ميخنديد.
ما ميدانيم پدر غير از هنرنمايي در تلويزيون، راديو و سينما، هنرهاي ديگري هم داشته كه دوست داريم به طور كامل از زبان ايرجش بشنويم...
نوذري: اين مرد در اقيانوس هنر قرار داشت، يك دانشگاه كامل بود، در سال 1972 ميلادي(1351 شمسي) فيلمي ساخت در مصر كه چندين بار به نمايش درآمد ولي به دليل روابط تيره ايران و مصر درآن دوره، فيلم هيچگاه در ايران پخش نشد. يكي ديگر از هنرهاي منوچهر نوذري، فعاليت ايشان در زمينه موسيقي بود كه شايد كمتر كسي از آن خبر داشت. ضمن اينكه او يك لابراتور كامل و مجهز بود و براي يك فيلم همهكاره خودش بود. دلم ميخواهد اينجا از طريق مجله شما دردلي كنم، چندي پس از فوت بابا مجله تخصصي و معتبر «فيلم» مطلبي به نوشته يك آدم آماتور به چاپ رساند كه اصلا نام نويسندهاش را هم به ياد ندارم با اين مضمون كه منوچهر نوذري پستترين كارها را از جمله جاروكردن استوديو انجام ميداد، تا اينكه هوشنگ لطيفپور او را به بخش دوبله برد… منوچهر نوذري اصطلاحي داشت و هميشه تكرار ميكرد؛ او معتقد بود كساني در كار موفق هستند كه از جارو كردن بلد باشند تا بالا... نميدانم شايد آن فرد اين جمله را اشتباهي متوجه ميشود، نوذري از راديو شروع كرد، آن زمان محمود نوذري برادرش صدابردار و فيلمبردار درجه يك تلويزيون بود، آقاي لطيفپور هم دوست پدر به حساب ميآمد، روزي او و ديگر دوستان به اين نتيجه رسيدند كه صداي منوچهر و استعدادش در اين زمينه خيلي به درد كار دوبله ميخورد و اينگونه به بخش دوبله اضافه ميشود، او هرگز جايي را جارو نزده، نه اينكه بگويم اين كار ايرادي دارد… من متاسفم براي دوستاني كه چنين مطالبي چاپ ميكنند، اميدوارم سوءتفاهم بوده باشد و هنوز هم منتظر عذرخواهي بابت اين سوء تفاهم هستم. ضمن اينكه من سالها براي اين مجله بدون هيچگونه چشمداشتي مطالب سينماي هند را ترجمه ميكردم هيچگاه از آنان انتظار چنين رفتاري را نداشتم.
 |
ميخواهيم در لحظات باقيمانده اين نشست شنونده باشيم و شما گوينده، از پدرو خاطراتتان و شب يلداهاي گذشته برايمان بگوييد...
نوذري: تمام افتخارات من اين است كه در دانشگاهي اينچنين، در دانشكده منوچهر نوذري متولد شدم، شما در نظر بگيريد در اين چهل و چند سال اگر روزي يك واژه هم از او ياد گرفته باشم، بسيار برايم ارزنده خواهد بود، او هنوز هم دست از اين كار برنداشته و مرا تنها نگذاشته، گاها به خوابم ميآيد و هنوز هم نگران است، نگران زندگي من، عروسش، نوههايش، دخترش و با اين كار باز به من نيرو و انرژي ميدهد، افتخار ميكنم فرزند ايشان هستم. خيلي دلم برايش تنگ شده است.
چند ميگيري گريه كني ؛ وصيت پدر زمانيكه «چند ميگيري گريه كني» به پدر پيشنهاد شد، او برايم فيلمنامه را تعريف كرد، همان زمان گفتم اين كار عجب قصه عجيبي دارد، شما ببينيد يك نفر چقدر ميتواند مورد لطف و عنايت پروردگار قرار بگيرد كه چنين قصهاي در زمان مرگ به سراغش بيايد. اين كار وصيتنامه پدر بود، اوايل كار، بابا پيشنهاد داده بود نقش پسر را كه مخاطب درد دل پدر قرار ميگيرد را من بازي ميكنم، اما خب گروه معتقد بودند نقش طوري است كه اگر غريبه باشد بهتر درميآيد. اما وقتي كار پخش شد به خصوص پيامي كه بابا آخر فيلم ميدهد كه «بخند»، همه پشيمان شدند كه چرا من بازي نكردم، اگر اينگونه ميشد، يك شاهكار جهاني شكل ميگرفت، يعني يك وصيتنامه كامل و واقعي، هرچند الان هم يك فيلم ارزنده و قابل احترام است.
حق پدر چهل و دو يا چهل و سه روز از فوت بابا گذشته بود كه «چند ميگيري گريه كني» در جشنواره پخش شد، كه من به اتفاق يكي از عموهايم، مادر، خانم و خواهر و شوهر خواهرم به جشنواره رفتيم، پس از ديدن فيلم به حالت سكته افتاده بودم، در آن شرايط از من خواسته شد به جاي پدر صحبت كنم، در كنار تمام اين لحظات تلخ، واكنش مردم خيلي جالب بود، مضمون فيلم، طنز تلخي بود در شرايطي كه نوذري نبود، اين برايشان دردناك بود، هم از اين بابت گريه ميكردند و هم به خاطر من كه در آن شرايط فيلم را ميديدم، با توجه به احساسات و ارتباطي كه با پدر داشتم، در آن جشنواره منوچهر نوذري بايد جايزهاي دريافت ميكرد كه متاسفانه برخي هنوز فكر ميكنند چون فوت ميكند پس ديگر اشكالي ندارد اگر حقش را ندهند، خيلي دلم شكست. بگذريم... اما دختران من در شرايط خاص ديگري اين اثر را ديدند. آقاي خاتمي دوست داشت اين فيلم را در موزه سينما با خانواده نوذري و ديگر عوامل ببيند، اما چون سركار همين فيلم «عاشق» بودم و لحظاتي از كار ضبط ميشد كه البته هيچگاه در كار نميبينم! نتوانستم بروم، از اينرو همسرم، به همراه دخترانم فيلم «چند ميگيري گريه كني» را به همراه آقاي خاتمي ديدند.
 |
شبهاي يلدا يادم ميآيد زماني كه بچه بوديم هر سال يا ما ميرفتيم منزل يكي از اقوام يا بقيه ميآمدند منزل پدر و هرسال پدر يك چيز جديد براي غافلگير كردن بقيه داشت، تفال زدن به ديوان حافظ هم كه جزء لاينفك اين شب بود. پدر همواره اين بيت شعر را زمزمه ميكرد:
ز حق توفيق خدمت خواستم دل گفت پنهاني
چه توفيقي از اين بهتر كه خلقي را بخنداني از دوران كودكي همه چيز را به وضوح در خاطر دارم، براي مثال يك روز در سن چهارده سالگي بابا يك نخ سيگار روشن كرد داد دستم و گفت: بكش، با خودم گفتم: ميدانم اين رفتار پدر نكتهاي دارد، اما چرا اين كار را كرد؟ لحظاتي بعد گفت: اگر قراره سيگاري بشي، با خودم بكش، از دست خودم بگير تا مني كه پدرت هستم برات روشن كرده باشم و گرنه فردا به چيز ديگهاي تبديل ميشد.
خب نتيجه اين كار پدر كاملا روشن است كه من حتي لب به سيگار هم نزدم... يا اينكه خودش برايم تعريف ميكرد زمانيكه هنوز حرف زدن نميدانستم مرا مينشانده و كاملا ادبي با من صحبت ميكرده، نه اينكه فقط حرف بزند، با كلماتي چون آن طور كه مستحضر هستيد،در استيلاي و...، همين موضوع باعث سخنوري ميشود. اگر دقت كرده باشيد در هيچ برنامهاي با متن يا برگهاي كه در آن نوشته باشم حاضر نشدم مگر اينكه بحث تخصصي باشد كه آن هم ترجيح ميدهم از قبل روي آن مطالعه كرده باشم و خدا را شكر خيلي كم اتفاق ميافتد كه تپق بزنم و اين به دليل كار كردنهاي اوست و سوادي كه از همان كودكي در استخوانهايم تزريق شد، آن هم توسط پدري كه اينقدر روشنفكر است.
اداي احترام كوئين وراج كاپور به نوذري و يا يادم ميآيد زماني را كه آنتونيكوئين به ايران آمده بود و چون بابا به زبان انگليسي و عربي تسلط كامل داشت، بدون مترجم يك مصاحبه با او انجام داد كه از راديو پخش شد، يا زمان ديگري كه به دليل فيلم «عبور از رود گنگ» راج كاپور به ايران آمده بود، فيلم دوبله شده به زبان فارسي را نگاه ميكند و بعد از تماشاي فيلم، ميخواهد دست بابا را ببوسد كه البته بابا اجازه نميدهد، بعد كه دليل اين كار را ميپرسد، ميگويد: «تو مرا به مردم ايران معرفي كردي، لحظاتي من در فيلم غرق شدم بدون اينكه احساس كنم اين صداي من نيست، حتي برخي اوقات تصور ميكردم اين خودم هستم كه به ايراني و با زبان فارسي حرف ميزنم.» يك روز كه بچه بودم، بابا از من پرسيد كه دوست دارم چه كاره شوم، از آنجايي كه در روزهاي نزديك به عيد نوروز به سر ميبرديم و نيز، علاقه وافري به بازيگري و موسيقي داشتم، گفتم: «حاجي فيروز، من ميزنم؛ شما برقص»، چند سال گذشت، تا اينكه در تئاتر «چه خبر» اين اتفاق افتاد كه من آهنگ مينواختم و پدر ميخواند، پدر اين خاطره را تعريف كرد، بعد همه در عين حال كه دست ميزدند اشك هم ميريختند.
و در پايان...
نوذري: انگيزه ما براي كار، محبت مردم است، هنرمند از مردم است و براي مردم همانطور كه منوچهر نوذري بود و همانطور كه من سعي ميكنم باشم...
و در آخر:
روزي كه بيامدي ز مادر عريان بودند همه خندان و تو بودي گريان كاري بكن اي دوست كه وقت رفتن باشند همه گريان و تو باشي خندان اين بود چكيدهاي از شبنشيني ما با خانوادهاي كه عشق منوچهر نوذري بود، ايرج پسرش و دلناز و دلربا نوههايش كه هميشه عكسشان را همراه داشت و تنها آرزويش ديدن عروسي آنها و خوشبختيشان بود. ايرج نوذري اين روزها با توجه به مشغله زياد كاري چه در زمينه موسيقي، بازيگري و ترجمه كتب به شدت تلاش ميكند تا تحصيلاتش را در مقطع دكتري ادامه دهد، براي او در اين زمينه و نيز هنرش آرزوي توفيق و موفقيت داريم.