تبليغاتX
پـــــلاک صــــفــــر
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ؛ چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
 

ببخشيد مارو ... من نتونستم پلاك صفر رو ببندم !

البته فعلا هم بي حوصله ام ... ميخواستم پلاك صفر رو ببندم اما نشد ...

پس من همينجام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط احــمــدرضــا  | 

اينروزها براي همه بچه هاي كنكوري روزهاي حساس و نفسگيري هست،به قول معروف به دقيقه ۹۰ داريم نزديك ميشيم و البته ايام رنج و سختي ... براي همه بچه ها كه امسال كنكور دارن آرزوي موفقيت ميكنم و اميدوارم به اندازه تلاششان نتيجه بگيرند البته جوگير نشيدا برا برق شريف، فقط به اندازه تلاش خودتون نتيجه بگيريد ... همين !

عرض شود بنده هم تا حدود ۳ ماه دیگر چندان آفتابی نخواهم شد و دوستان مارو ببخشند.تا ببینیم تقدیر چه خواهد شد ...

پایدار باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط احــمــدرضــا  | 

يكي از محله هاي تهران در سال هاي نه چندان دور ... پلاك صفر

روزگاری کوچه هایمان، کوچه های شوق و شور و اشتیاق بود. کوچه های کودکان شاد و بازیگوش. روزگار لم دادن در سایه های درختان، سلام کردن، آشنادیدن، احترام گذاشتن، نان سنگک خریدن، بستنی خوردن، راه رفتن، دویدن.کوچه های آشنایی، دوستی، زندگی، خانواده و … کوچه های بچه محل ها، همسایه ها، سینه زدن ها، زنجیر زدن ها و قیمه عاشورا خوردن ها … و کوچه های بزرگ شدن، مرد شدن وخانم شدن.

روزگاری کوچه هایمان، کوچه های خاطره انگیز رنگارنگ بود. کوچه های بادبادک ها، الک دولک بازی کردن ها، توپ های زرد و قرمز و آبی، شیشه شکستن ها و فرار کردن ها …روزگاری کوچه هایمان، پر از رنگ و خاطره بود. کوچه هایمان، نه حیاط دوم، بلکه تمام زندگی ما بود. یاد آن روزها بخیر …! کوچه هایی که می دانستیم مال ماست و برای ما است. میدانستیم که همه را می شناسیم و همه ما را …

یاد آن روزها بخیر …! روزهای برفی که باز هم برف می بارید. کوچه هایمان پر می شد از آدم برفی، کلاه بافتنی و شال گردن و هزاران گلوله برف سرگردان. روزهایی که هنوز از مدرسه نرسیده بودیم، کیفها رها در کناری بودند، توپ و دروازه زیر بغل و دویدن و گل زدن و پای کوفتن … کوچه باغ های محله ما دلربا و دلنشین بود … یاد قایم باشک بازهایی که در روزگارانی نه چندان دور با همسن و سالان داشتیم، بالا و پایین پریدن ها …

وحالا دیگر کوچه ای نمانده از آن دوران که مهتاب شبی، باز از آن بگذریم و پرگشاییم و بگردیم. همه ی تن را چشم کنیم  و به دنبال خاطره ای دور باشیم.خودمان را بیابیم، کوچه هایمان را دریابیم و همسایه مان را. گل بکاریم در کنار کوچه مان، حرمتش را حفظ کنیم که حرمت خانه مان هم در گرو اوست. یاد آن روزها بخیر، کوچه ای داشتیم …

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط احــمــدرضــا  |