|
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ؛ چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
|

با توضيح قبلي : اصولا آدم ها دو دسته اند : آدم هایی که شادند و سرحال و آدم هایی که غمگینند و بی حال
که من فک می کنم تو دپی ؟ بی حال به نظر میای!!!؟
۱- حدس شما درسته خانم سارا .... متاسفانه !
۲- حوصله هيچ چيز و هي كس رو ندارم .... نميخوام توضيح بدم دلايل رو چون فكر ميكنم هيچ كس حوصله شنيدن حرف آدم رو نداره . من هموني ام كه بودم ...
۳- تابستون فوق العاده اي داشتم و كلا كيفشو بردم اما الان نه از ورزش كردن و نه از درس خوندن و نه از پايه هاي ثابت هميشگي زندگي شخصي لذتي نميبرم. محمد اين دوست هميشگي خوب ميدونه كه شروع كننده اون ماجراي كذايي من نبودم و واقعا از دست خدا شاكي ام كه چرا ما رو اسير اين داستان ها كرده ....
۴-حال من بهترم بوده بدترم بوده ...
۵- حتي گرفتن گواهينامه رانندگي هم وقتي نتونه كسي رو ذره اي خوشحال كنه پس حتما مخ آدم تاب برداشته ديگه.
۶- سريال دلنوازان نه به حال روحي من بلكه به حال روحي همه ما نزديكه ... دست شما درد نكنه اتابك و جهان و يلدا و رفقا .
۷- زندگي يكنواخت چيز خوبي نيست اما مقصر اين بي حوصلگي ها و جديدا دپرس شدن ها به جان هر كسي كه دوست داريد تقصير من نيست ؛ نقطه سر خط .
امشب حس نوشتن پیدا کردم پس چه بهتر یه کم ماجراهای امسال رو بنویسم تا خاطره شه.عرضم به حضورتون آقا چه سالی بود این سال آخر محصلی ... یعنی من که دیگه از اواخر سال سوم حالم از درس و کلاس به هم میخورد حالا یه سال سخت به اسم پیش دانشگاهی رو داشتم که بعضی ها شاید بفهمن چی میگم که صبح ها هزار بار وقتی میخواستم از خواب بلند شم به خودم و هرکسی که جلو چشمم میومد لعنت میفرستادم.
من سوم رو تقریبا با بند و تبصره پاس کردم ... اینارو میگم که یه وقت فکر نکنید این بابا بچه درسخونه ، نه وضعیت من نکبت بار تر از این حرفا بود. باور کنید توی تقویم علامت زده بودم که مثلا چند روز دیگه مونده مدرسه تموم میشه ؟ چند روز دیگه مجبورم به زور آهنگ ساعت ۵ صبح بخوابم و با هزار بدبختی ۷ صبح بیدار شم.بعدشم سر کلاس مثل میرزا بنویس مینوشتم و مینوشتم نه تفکری نه تعقلی . الان که یادم میاد روزی هزار بار خدارو شکر میکنم که امسال تموم شد یعنی باورم نمیشه الان کنکور رو دادم و مجبور نیستم هفته ای ۸ ساعت به جوادی نگاه کنم.مجبور نیستم بشینم خاطرات مزخرف شایان رو گوش بدم یا مثلا سلمان نژاد بیاد واسه ت صیغه عربی صرف کنه تو بشینی بلوتوث نگاه کنی.حالا آخر سال هم امتحانات رو مجبور شدن آزاد برگزار کنن !!! یعنی از وسط امتحان به اینور آزاد بودی با هرکی دوست داری تبادل اطلاعات کنی تازه آخر سال کاشف به عمل اومد نمرات ترم اول رو گذاشتن واسه ترم دوم و بعدشم همه قبول ! یعنی به سادگی همه چیز ماسمالی شد رفت و به اونی که توی تجربی ها امید پزشکی داشتیم رتبه ۹ هزار آورد !
واقعا که چه روزهایی بود ... کل روز خواب آلود بودم و وقتی میرسیدم خونه میگرفتم میخوابیدم تا ساعت ۹ یا ۱۰ شب بعدشم به زور سر و صدا بیدار میشدم و مشغول دیدن تلویزیون و فوتبال های دزدی صدا و سیما و بعدشم آهنگ گوش کردن یعنی کلا من امسال یا خواب بودم یا توی کلاس یا داشتم آهنگ گوش میکردم و هر از گاهی بیرون رفتن.
الان راحت اعتراف میکنم که ۲ سال از عمرم رو تلف کردم ... یعنی واقعا به معنای واقعی کلمه "علاف" ، علاف بودم و فقط وقت رو هدر دادم. برای خودم هم سخته ... توی این ۲ سال هیچ چیز به من اضافه نشد و بلکه کم هم شد اصلا فکر کنم این ریزش موی من تقصیر اجتماع بود !!!
بعضی وقت ها اونقدر کم می آوردم که حد نداشت ... اما الان شاید وضعیت فرق کنه ، شاید !
منتظر نتایج کنکورم ... دیگه نمیخوام عمرمو تلف کنم.

هوای گرم این روزها بدجوری نمی گذارد خستگی از تن به در کنیم. با امروز ۱۸ روز از تعطیلات میگذرد و هنوز هم هیچ حرکت مثبتی از ما سر نزده است ... من که فقط خوابیدم و خوابیدم ؛ گاهی اوقات فکر میکنم هیچ چیزی در این دنیا جای خواب را نمیگیرد.البته اینو بگم که اصولا آب طالبی در فصل تابستان یکی از بهترین تفریحات منه.
تابستان ۸۸ و البته ۱۶ تیرماه من ۱۸ ساله شدم و حالا از طرف یک آدم ۱۸ ساله با شما حرف میزنم
خلاصه که مدل ۸۸ من همین است ، من هنوز خیلی جوانم و زندگی را هم خیلی زیبا میبینم و امید در وجودم موج میزند (آره جون خودم)
. فعلا که بیکار و علاف منتظر نتایج کنکور هستیم تا ببینیم گندی که زدیم در چه حدی هستش ... دوران بی خبری از آینده .
آب طالبی : میدونید چیه ؟ از زندگی وقتی دارم آب طالبی میخورم بدجوری لذت میبرم؛ اینجا تو ولایت ما یه کافی شاپ ردیف هست که تخصص خوبی تو آب طالبی از خودش بروز میده و ما سال هاست خوراکمون شده آب طالبی اعلاء در گرمای ۴۰ درجه تهران. لازم به تذکر میباشد که آقا محمد گل دوست بنده هم پایه ثابت مجالس عیش و خوشی ها بروز میکند
.
حوصله گله کردن ، نقد کردن ، احیانا تعریف کردن ، تحلیل کردن ، فضل پاشی و خاطره گفتن ندارم...دلم آب طالبی می خواهد ، یخ...قلپ قلپ قورت بدهی که سَقّت یخ کند و به غلط کردن بیافتی...
من همینم ؛ نه بیشتر ، نه کمتر ... احمدرضای مدل ۸۸ !
عکس : بیست و نهم تیرماه ۱۳۸۸ ؛ عکاس : محمد ایروانی نجفی (صدیق)
پنجشنبه بعد از کنکور آزاد گرفتم خوابیدم ساعت ۵ بلند شدم احساس کرختی خوفناکی داشتم ؛ رفتم بیرون یه پیراهن و کمربند و یه انگشتر خریدم بعدشم رفتم آرایشگاه یه صفایی دادم.شب با محمد حدود ۲ ساعت بعد از مسجد پیاده روی کردیم دیگه اینقدر راه رفتیم ترکیدیم.
جمعه تعطیل است.
شنبه با محمد مثلا رفتیم تئاتر ببینیم اما یادمون نبود تئاتر شهر شنبه ها تعطیله؛این هم از عوارض دوری از سینما و تئاتر.
یکشنبه ظهر رفتم باشگاه اما اصلا حوصله وزنه زدن نداشتم.تازه وسطای کار دست چپم بدجوری گرفت که هنوز بعد ۲ روز ول نکرده ... ما هم گفتیم به خشکی ای شانس زدیم بیرون.
دوشنبه حرکت خاصی نکردم ... صبح تا شب آهنگ های قدیمی حمیرا رو گوش کردم و تازه یادم افتاده این بنده خدا چه حنجره ای داشته،به نظر شما کسی مثل حمیرا متولد خواهد شد ؟
سه شنبه مقداری خس و خاشاک در هوا یافته شده و همه جا رسما تعطیله ... به دلیل غلظت بالای خس و خاشاک ها ما هم نشستیم تو خونه و با دانمارک یه یورو راه انداختیم ؛ با خوش شانسی اومدیم بالا و با بدشناسی مایکل اوون تو یک چهارم با اون قد کوتاهش دقیقه ۸۷ یه گل با سر زد و ما نفله شدیم.
پیامی برای همه مسلمین :
برادران و خواهران گرامی ؛ امت همیشه در پشت صحنه ایران عزیز ! جان اون عمه هاتون یه پیشنهادی چیزی به ما بدید برای گذروندن این تابستون، مطمئن باشید راه دوری نمیره به پیر به پیغمبر هنوز ماه رمضون هم نیومده و گرنه فکر کنم از بیکاری آخر شهریور بریم تیمارستانی جایی ... .
العبد الشیخ احمدرضا مسعودی حفظه الله دامة برکاته مده ظله العالی و از این چیزا.

کنکور سراسری سال ۸۸ به سلامتی و میمنت برگزار شد.
پس فعلا برید بگیرید بخوابید ...
اول اينكه امين لنگي عزيز كامنت سرشار از لطف و بد و بيراهت را دريافت نمودم،بسيار از اظهار لطف عالي مسرور و شگفت زده ام ... اميدوارم كامنت عالي همچنان متعالي باشد و اينكه براي بار هزارم از حضار گرامي و خانم ها و آقايان درخواست ميشود از خصوصي گذاشتن دوري كرده و بدانند كه بنده جنبه شنيدن تمام حرف ها را دارم من جمله اين نظر حاج يونس فتوحي ! امين جان همچنان براي آقا ماشاالله(باباتو ميگم) آرزوي سلامتي دارم و با منتشر كردن مشخصاتت و همچنين كامنت عالي همه دست هاي زير پرده را رسوا ميكنم.
نام و نام خانوادگي : امين هفت لنگ بختياري (ضايع ترين نام فاميلي كه در جهان هستي شنيده ايد)
نام پدر: ماشاالله
نسبت : همكلاسي سال دوم و سوم دبيرستان
كامنت گذاشته شده خصوصي : آخه لر من هر وقت اومدم تو این وبلاگ که تو نوشته بودی میخواستم وبلاگو ببندم د اگه میخوای ببندی ببند دیگه لر سگ راستی الکی نگو با سه کنکور نمیخونم از ژستات معلومه داری کتابو میجویی راستی شاعریت به کجا رسید به تمام برو بچ بحراالعلوم مخصوصا بهنام سلام برسون دیگه کاری ندارم برو گمشو...
دوم اينكه بعد از گذشت روزهاي متمادي دوباره حس نوشتن در اين وبلاگ گرد و خاك گرفته به سراغ من آمد و علت آن نيز چيزي نبود جز حاج يونس فتوحي كه متاسفانه خجالت ميكشم بگويم كيست ! هر چه هست براي حاج يونس فتوحي آرزوي موفقيت كرده و از خداوند خواستار آنم كه هر چه زودتر روح و روانش سالم شود.
سوم اينكه هر كسي توانست بگويد حاج يونس فتوحي كيست يك عدد آبنبات چوبي هديه ميگيرد.
ما رفتيم تا آخر خرداد ....
ببخشيد مارو ... من نتونستم پلاك صفر رو ببندم !
البته فعلا هم بي حوصله ام ... ميخواستم پلاك صفر رو ببندم اما نشد ...
پس من همينجام .