|
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ؛ چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
|

خيلي زود پرونده ۸۷ هم تمام شد و رفت لاي ساير پرونده هاي غبار گرفته گذشته،اصلا خود ۸۸ هم برايمان قديمي است وقتي كه به طرفة العيني ميگذرد و ميرود پي كارش.بوي عيد را حس كنيد و از گرماي غيرمنتظره اينروزهاي تهران لذت ببريد و فكر خشكسالي پيش رو نباشيد و فقط در لحظه خوشي كنيد.اين قصه تمامي من است وقتي كه لاله هاي شهر سعي ميكنند و فرياد ميزنند كه كجاييد كه نوروز آمده است و ما بيخيال و سرمست فكر جيره و مواجب امروز و فرداي خود و داريم كوشش ميكنيم كه بگوييم چقدر بهاران را دوست داريم و از وجود هفت سين رنجور لذت ميبريم.كاش فرصتي بود كه صداي پرواز گنجشك هاي شهر را بشنويم كه از كوچ زمستاني برگشته اند ولي كجايند آن گل هاي گرمسيري؟ ما اين را از گذشتگان به ارث برده ايم كه به آيين خود ادب كنيم غافل از اينكه نه فكر ستاره هائيم و نه آن مرغكان خوش الحان.من اينروزها بيشتر از گذشته گذشت ثانيه ها را حس ميكنم و ميبينم كه هنوز هيچكاره اي بيش نيستم،شما چطور ؟