|
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ؛ چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
|

پيرمرد آن بالا نشسته بود،كنار همان تاج گل پر رنگ و خوش نقش،ميان آن همه سكوت و بهت حسرت و ترادف واژه هاي از نفس افتاده . پيرمرد خسته بود ... خسته از رنج زمانه و واماندن به كنار مشتي از خاطرات له شده و آن همه هجوم سايه هاي وحشت بار كه مي آمدند و يكي يكي و رج به رج برايش قصه هاي پرغصه روايت ميكردند.پيرمرد سخني نميگفت و انگار هرچه گفته است تا به اكنون بيهوده اي بيش نبوده و اصلا ميلي براي گفتن آن همه كوه هاي پوشالي آرزوها كه از كاهي سبكتر و از عظمت دنيا سنگين تر بوده اند و مي بوده اند نداشت.اين كه عالم همه عشق و حضور است برايش شده بود مثال بازي هاي دوران كودكي كه هرچه بوده است را همچو يك شيرين عقل فراموش كرده اي امروز و نداري خبر !
من پيرمرد را صدا زدم ...
پيرمرد مرده بود !
اردي بهشت ۸۸-تهران